بهتر که غم خویش به خمار بگویم
من کشته آن ساقی و پیمانه عشقم
من عاشق دلداده آن روی نکویم
پروانه صفت در بر آن شمع بسوزم
مجنونم و در راه جنون بادیه پویم
راز دل غمدیده خود را به که گویم
من تشنه جام می از آن کهنه سبویم
بردار کتاب از برم و جام می آور
تا آنچه که در جمع کتب نیست بجویم
از پیچ و خم علم و خرد رخت ببندم
تا بار دهد یار به پیچ و خم مویم
بر كن بياله را
كاين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد!
اين جامها-كه در بي هم مي شود تهي-
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد!
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم بندار رفته ام
تا دشت بر ستاره انديشه هاي گرم
تا مرز نا شناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز با
تا شهر يادها...
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمي برد..!
هان اي عقاب عشق!
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
برواز كن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد!
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد!
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اين كه ناله ميكشم از دل كه: آب.. آب..!
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!
بر كن بياله را...