تبليغاتX
خان
سختی
سلام به دوستان عزيز
مي خوام كمي از خودم بگم
اگه متوجه شده باشين يه مدت نبودم
يشد كه بگم دارم ميرم
از اين بابت معذرت مي خوام
قصه زندگيه من از اول سال1386 به شرح ذيل مي باشد
از 25 اسفيد راهي شديم رفتيم اصفهان چيد روز مونديم بعد حركت كرديم به سمت شيراز
(من 3 سال شيراز دانشجو بودم و اونجا قوم و خويشم داريم)
سال تحويل خونه خاله بوديم همه جمع بوديم
روز سوم كه مي خواستم به ديدن يكي از رفقاي دوره دانشجوييم برم
خبر فوت يكي از دوستان مشتركمونو بهم داد
خيلي ناراحت شدم نفهميدم چطوري ولي ماشينو يجور ي كشيدم كنار و پارك كردم
15 دقيقه مات و مبهوت به جلو خيره شده بودم تا بالاخره
مامانم از اون حالت درم آورد
روز بعد در حين رانندگي تو خيابان زند شيراز بودم كه
يك دفعه ماشين بقليم زد رو ترمز(من تو لاين 3 بودم)
منم سرعتمو كم كردم اما چون چيزي نديدم به راهم ادامه دادم(با سرعت كم)
كه يك دفعه يه خانمي جلوم ظاهر شد و تصادف كردم
سريع پياده شدم برگردوندمش و سرشو بالا آوردم
زنگ زدم اورژانس و 110 بعد كه خانم رو بردن رفتم كلانتري از خودم شكايت كردم
ماموراي كلانتري به خاطر اينكه تمام كارهارو خودم انجام دادم
و اينكه بهم لطفي كرده باشن و اينكه عيد بود بازداشتم نكردن و شب رفتم خونه
از فرداشم تا دوازدهم همش يا تو بيمارستان بودم يا دنبال بيمه و پزشكي قانوني
از دواردهمم كه برگشتيم هر فرصتي كه پيدا ميكرديم زنگ ميزديمو جوياي احوال ميشديم
خداييش خوانواده خوب وخو نسردي بودن
ما تو بيمارستان گريه و زاري و بالا پايين ميپريديم اونا تازه مارو آروم ميكردن
اينجور آدما كم پيدا ميشن
...
چهارشنب25.7.86 وقت دادگاهم بود براي صادر شدن راي نهايي
كه بندهايي كه به بيمه مربوط ميشه بيمه ميده و 100.000 تومان هم بايد به حساب دولت بريزم
گذشت چيز خوبيه
خانمه بهتر بود ميتونست راه بره اما هنوز درد داشت ميگفت دچار فراموشيم شده
ازتون خواهش ميكنم براي سلامتيه همه مريضا دعا كنيد و
مواظب سلامتيه خودتون باسيد و سعي كنيد هميشه و در هر شرايطي احتياط كنيد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 8:46  توسط بابایی  | 
اگه يه روز بغض گلوتو گرفت
خبرم كن
قول نميدم كه بخندونمت
ولي
باهات گريه ميكنم
...
اگه يه روز خواستي بري
حتما خبرم كن
قول نميدم ازت بخوام وايسي
اما
ميتونم دنبالت بدوم
...
اگه يه روز خواستي به حرف كسي گوش ندي
خبرم كن
قول ميدم ساكت باشم
...
اگه يه روز سراقمو گرفتيو خبري نشد
به ديدنم بيا
حتما
به ديدنت محتاجم
...
اگه...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 8:22  توسط بابایی  | 
بيا براي من بگو
كه زندگي سراب نيست
كه زندگي براي تو
تجسم حباب نيست
بيا بگو براي من
كه زندگي گناه نيست
كه زندگي فقط همان
شكار يك نگاه نيست
بيا بگو كه
زندگي شهامت است
كه زندگي شهامت
شنيدن صداقت است
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:59  توسط بابایی  | 
به پايان فكر نكن...
انديشيدن به پايان هر چيز
شيرينيه حضورش را تلخ مي كند
بگذار كه پايان ترا غافلگير كند
مانند
آغاز
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 11:41  توسط بابایی  | 
اکنون که در میکده بسته است برویم

بهتر که غم خویش به خمار بگویم

من کشته آن ساقی و پیمانه عشقم

من عاشق دلداده آن روی نکویم

پروانه صفت در بر آن شمع بسوزم

مجنونم و در راه جنون بادیه پویم

راز دل غمدیده خود را به که گویم

من تشنه جام می از آن کهنه سبویم

بردار کتاب از برم و جام می آور

تا آنچه که در جمع کتب نیست بجویم

از پیچ و خم علم و خرد رخت ببندم

تا بار دهد یار به پیچ و خم مویم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 9:55  توسط بابایی  | 
این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام
دل راز خود بر کنده ام با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام
امروز عقل من ز من یکبارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نا دیده ام
از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام
من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
حبس از کجا من از کجا؟مال که را دزدیده ام
مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یکبار زاید آدمی من بارها زاییده ام
چندان که خواهی در نگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده ای من صد صفت گردیده ام
در دیده من اندر آوز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام
تو مست مست سر خوشی من مست بی سر سر خوشم
تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 12:58  توسط بابایی  | 
شبی یاد دارم که چشم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت: ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر می رود چو فرهادم آتش به سر می برد
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو می دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی! عشق کار تو نیست که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام من ایستاده ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع به دیدار او وقت اصحاب جمع
نرفته ز شب همچنان بهره ای که نا گه بکشتش پری چهره ای
همی گفت و می رفت دودش به سر همین بود پایان عشق ای پسر!
ره این است اگر خواهی آموختن به کشتن فرج یا بی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست قل الحمدلله که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدایی ندارد به مقصود چنگ وگر بر سرش تیر بارند و سنگ

بوستان
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 13:22  توسط بابایی  | 
اندیشه ای میان دو جام

بر كن بياله را

كاين آب آتشين

ديري است ره به حال خرابم نمي برد!

 

اين جامها-كه در بي هم مي شود تهي-

درياي آتش است كه ريزم به كام خويش

گرداب مي ربايد و آبم نمي برد!

 

من با سمند سركش و جادويي شراب

تا بيكران عالم بندار رفته ام

تا دشت بر ستاره انديشه هاي گرم

تا مرز نا شناخته مرگ و زندگي

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز با

تا شهر يادها...

ديگر شراب هم

جز تا كنار بستر خوابم نمي برد..!

 

هان اي عقاب عشق!

از اوج قله هاي مه آلود دور دست

برواز كن به دشت غم انگيز عمر من

آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد!

 

آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد!

 

در راه زندگي

با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي

با اين كه ناله ميكشم از دل كه: آب.. آب..!

ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!

 

بر كن بياله را...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:50  توسط بابایی  | 
مگزار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد
این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود...
دوستان لطف کنید و با کم پیدا شدن دوستان همدیگرو فراموش نکنید
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:3  توسط بابایی  |