تبليغاتX
خان
سختی
خواهم كه قلب گرمت آماج غم نگردد باغ دلت الهي دشت ستم نگردد
اشك ندامت اي جان از چشم تو نبارد دنياي آرزويت مرداب غم نگردد


اگه روزي نتونستيم كسيو ببخشيم از بزرگيه گناه او نيست

بلكه

از كوچكيه قلب ماست

پس بياييد به خاطر ديروز كسيو از فردامون خط نزنيم



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 7:55  توسط بابایی  | 
خطاب به افرادی که با نامهای امید.می شناسی.حالاو...

به احتمال زیاد من را با فرد دیگری که با نام بابایی آپ کنه یا نظر بده اشتباه گرفتین

من نه آدم بد دهنی هستم مانند شماها و نه دوستان اینچنینی چون شما دارم

با کسی هم شوخی ناموسی ندارم

در کل از این جبل فحشها بدم میاد و به دوستانم نیز پیشنهاد میکنم به کار نبرند

آدرس چند تنی که با نام بابایی نظر میدنو میزارم شاید به دردتون بخوره و فرد مورد نظرتونو پیدا کنید

براتون واقعا متاسفم و امیدوارم هر چه زودتر دست از این عادات قبیحتون بردارید

commenting.blogfa.com

blogid=maryflower&postid=54&timezone=12642

mohyaf.blogfa.com

درضمن ممنون میشم دیگه اثری ازتون تو وبلاگم نبینم مگر اینکه مثل بچه آدم نظر بدید

 

از کلیه دوستانی که به کلبه این حقیر سر میزنند و با نظراتشون منو رهنمود میکنن متشکرم واز بابت این مطلب که باعث و بانیش این افراد بی جنبه و کم ظرفیت بودن عذر خواهی میکنم

با تشکر

حمید میرزایی نویسنده وبلاگ خان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 12:47  توسط بابایی  | 
دیگه می خوام برم با چشم تر
منو تا دم پنجره ها ببر
بگو عاشق خوندنو خوندنت
مگه قسمت من همه موندنه
تو بگیر دیگه دستای خستمو
اگه یادته چشمای مستمو
به پرنده ها شعرامو گفتم
دیگه رفتم از اینجا رفتم
خداحافظ همه هستی من خداحافظ پل خاطره ها خداحافظ دل من
توی قلب قشنگت یک گله
نذار گل قلبت پرپر بشه
بده من توی بازی روزگار
نذار عشق و امیدت هدر بشه
گل منتو اسیر سفر مشی
نری آخر قصه هدر نشی
نچکون دیگه قطره الماس
گل من بوی بارونو بشناس
خداحافظ همه هستی من خداحافظ پل خاطره ها خداحافظ دل من
...
خواننده این ترانه شهرام بهمن پسر خاله مامانمه
دیدم با یه سری از مسائل جوره که برام اتفاق افتاده قشنگ ونو هم هست گفتم شما هام استفاده کنید
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:57  توسط بابایی  | 
سلام به تمام دوستای گلم

کمال پوزش و تشکر را از همتون دارم

پوزش به خاطر اینکه نبودم و نتونستم بهتون سر بزنم

تشکر برای اینکه منو فراموش نکردینو مورد لطف خودتون قرار دادین

من بعد از ۶روز دقیقااز پایان ساعت اداری روز ۲شنبه تا امروز به سر کارم برگشتم

اشتباه نکنید اتفاق بدی نبود مریض بودم

اما تو این چند روز استراحت اتفاقای جالبی برام افتاد و یاد دحرفای چند تا از دوستان قدیمم افتادم

شرح حال:

۱.یکی از دوستان که باهام قهر بود بالاخره آشتی کرد

۲.یکی از دخترایی که یه مدت با هم یه رابطه دوستی داشتیم ازدواج کرد

(این اتفاق برای بار دومه که برای یه دختری که با من ارتباط داره میافته به خاطر همین دوستان میگن اسمم سبکه)

قابل توجه آقا پسرایی که می خوان شر دخترارو از سرشون بکنن

و

دختر خانومایی که در به در دنبال شوهرن

۳.ماشینمو فروختم

۴.دست به یک سری اقدامات اقتصادی زدم

۵.التماس دعا داریم و واسه همه هم دعا میکنیم

...

درضمن حضور کمرنگ من به خاطر مشغله کاریه چون صبح تا بعدالظهر یه جا هستم ساعت ۵ میرسم خونه یه چیزی میخورم بعد بلا فاصله میرم جای دیگه تا ۱۱.۵شب اونجام پس عذر منو بپذیرید

سخن کوتاه میکنم با این شعر توپ

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به مقصد برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

...

نمیدونم چرا نوشتمش دلیل خاصی نداشتم

فعلا

یاعلی

تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:45  توسط بابایی  | 
صبحت بخير عزيزم
با آنكه گفته بودي
ديشب خدا نگهدار
با آنكه دست سردت
از قلب خسته من
گويد حديث بسيار
صبحت بخير عزيزم
با آنكه در نگاهت
حرفي براي من نيست
با آنكه لحظه لحظه
مي خوانم از دو چشمت
تن خسته اي ز تكرار
...
خدا به كسايي كه دوست داره عشقو مي آموزه
و
به اونايي كه خيلي دوست داره مي آموزه كه
دوست داشتن از عشق بالاتره
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 11:15  توسط بابایی  | 
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

اسمتو ببخش به لبهام بی تو خالیه نفسهام

قد بکش رو باور من زیر سایه بون دستام

خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخیه شب تو طلوع زندگی باش

پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

من پر از حرف و سکوتم خالیم رو به سقوطم

بی تو و حامیه عشقت تشنه ام کویر لوطم

نمی خوام تشنه باشم آرزوی خفته باشم

تو نزار آخر قصه حرفمو نگفته باشم

پس از آن غروب رفتن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 7:14  توسط بابایی  | 
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد وکم

وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی

واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه جی

نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمی خوام گناه بی عشقی بیافته گردنم

نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود خالیه پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط

بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط

قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم دلو با خودت نبین

نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود خالیه پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

این همه چرخیدیو چرخوندی آخرش چی شد

اون بلیط شانس دوباره بگو قسمت کی شد

همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست

این همه طلسم شده جای خوش تو پس کجاست

نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود خالیه پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

...

اینم تقدیم به مامان گلم که خیلی دوسش داره

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:6  توسط بابایی  | 
از تما م دوستانی که زحمت کشیدن و منت گذاشتن و به کلبه درویشی این حقیر آمدند

و دعای خیر کردند کمال تشکر را دارم و از درگاه ایزد منان برایشان آرزوی سعادت و کامیابی و شادکامی دارم

به آن دسته از دوستانی که به صحت نوشته هام شک کردم نیز حق میدم چون واقعا دوره زمونه بدی شده و معلوم نیست کی راست میگه وکی...

اما بهتون اطمینان میدم که تمامش حقیقت محض بود و بس که خلاصه شده بود

می خوام کمی از خودم بگم تا بیشتر آشنا شیم

یه سری اخلاق و خصوصیات خاص خودمو دارم که امکان داره هر کسی نپسنده و نتونه باهاش کنار بیاد اما من با تمام کسایی که تا الان باهاشون سر و کار داشتم کنار اومدم برای خودم زندگی میکنم و به حرف مردم زیاد اهمیت نمیدم اما راهنمایی ها را میشنوم و اونایی که به نظرم درست باشه به کار می گیرم

اوایل زود زود آپ می کردم اما از وقتی از شیراز اومدم یه جوریم در کل حسش نیست

تو این چند ماهه تقریبا دوستان منو شناختن از آپهایی که گذاشتم یا...

یه سری سئوالاتیم می پرسیدن که گویا برطرف شده اما درکل...

اسم بابایی را انتخاب کردم چون هم بخشی از فامیلیه اصلیمه هم با وجود مجرد بودن دارم نقشش را ایفا میکنم چون سرپرست خانوادم دارای مدرک کاردانی قالبسازی صنعتی از دانشگاه شیراز(دولتی) ساکن سعادت آباد عضو کوچکی از باشگاه ورزشی صبا در رشته بدنسازی و تنها...

گاهی با بدترین شرایط می سازم گاهی تو بهترین شرایط با یه چیزایی نمی تونم کنار بیام نمیدونم سرماییم یا گرمایی هنوز خودمم خودمو درست نمیشناسم

بسیار خونگرم و اجتماعی یعنی سریع با شرایط خو میگیرم و در عین حال بی خیال و خونسرد ولی گاهیم از کوره در میرم با همه دوستم اما فقط یه رفیق تو تهران دارم که امتحانشو خوب پس داده

یکی از مشکلات عمده ام اینه که رفیق بازم

عاشق دوستی و دوست داشتنم

سعی میکنم به همه در حد توانم کمک کنم...
دیگه بسه دیگه بیشتر از این مجاز نیست

این همه واسه خودم نوشابه وا کردم میترسم چشم بخورم

...

چون چیزی به ذهنم نمی رسید گفتم شاید بد نباشه اینجوری آپ کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 12:21  توسط بابایی  |