تبليغاتX
خان
سختی
بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که

مراقبم بود رها می کردم و

آرزویم بود که یک بار هم که شده

تنها از خیابان رد شوم

...

حالا که دیگر نمی توان بچه بود و

فقط می شود عاشق بود

از سر بچگی

هرچه وسط خیابان زندگی سر به هوا میدوم

هیچ کس حاضر نمی شود دستم را بگیرد و

برای لحظه ای حتی مراقبم باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:11  توسط بابایی  | 
وقتی قطره اشک از چشم مادر چکید

چشمان مرد پیر به یکباره از این دنیا برید

وقتی نقاش نقش مرگو کشید

جلاد طناب دارو کشید

دل من طعم تلخ دردو چشید

باد سردی به صحرای خشک تنم وزید

...

میبخشید که یه مدت غیبت داشتم

چند وقته حسابی مورد لطف و عنایت دوستان و اطرافیان قرار گرفتم و تنها شدم

منم از تنهایی متنفرم و اصولا هیچ کاریو تنهایی انجام نمیدیم

برام دعا کنید که خیلی محتاجم

همتونو دوست دارم و میبوسم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 13:12  توسط بابایی  | 
شاید آن روز که سهراب نوشت

تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینگونه نوشت

هر گلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچک ویاس

زندگی اجبار است...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 12:35  توسط بابایی  | 
وقتي گاهي منو دل تنها ميشيم
حرفاي نگفتنيو ميشه ديد
تو سكوت بين ما 2 تا
خيلي از نديدنيهارو شنيد
قصه جدايي ما آدما
قصه دوري ماست از خودمون
دروي ما از لحظه هاي عشق
قصه سادگيه گم شدمون
...
سلام اي غروب غريبانه دل
سلام اي غم لحظه هاي جدايي
خداحافظ اي شعر شبهاي عاشقانه
خداحافظ آبي روشن عشق
...
ديگه دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قيامت ميكنم
نميزارم كسي عاشق نباشه
ماهو بين همه قسمت ميكنم
...
اين 3 تا رو دوستان برام sms كرده بودن خوشم ديدم قشنگم گفتم شما ها هم استفاده كنيد
دوستون دارم و از اينكه همچنان با شرايط موجود بهم سر ميزنيد ازتون ممنونم
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 12:30  توسط بابایی  |