تبليغاتX
خان
سختی
روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:"آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم." فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:" آرزویت اجابت باد"همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به اوخدمت می کردند. حالا می توانست هزچقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزی را دید که هرگزبه عمرش ندیده بود:خورشید را! آهی کشید و گفت:"آه!اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند!" این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت:"خواسته ات اجابت باد!"اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد:" ای کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!"اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند."دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود می برد." فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت:" کاش می توانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد می کند."

فرشته برای آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد. چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده ای که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 15:51  توسط بابایی  | 
به جای دسته گلی که آن رو زبر مزارم خواهی نهاد

امروز با شاخه گل کوچکی یادم کن

به جای اشکهایی که آن روز بر مزار سردم خواهی ریخت

امروز با تبسمی شادم کن

بیاییم به جای مرده پرستی با زندگان خوش رفتار باشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 10:34  توسط بابایی  | 
داستان سیمرغ:

روزی تمام مرغ های دنیا یه جا جمع شدن و تصمیم گرفتن که به دنبال سیمرغ بگردن آخه شنیده بودن که بهترین و بزرگترین و زیباترین و کاملترین مرغ دنیاست پس ابتدا طبق افسانه ها شنیده ها و اطلاعاتشون یه روزی رو مشخص کردن و حرکت کردن برای یافتن سیمرغ

در ادامه اونها رفتند و رفتند و رفتند و با مشکلات و مصائب و سختی های بسیاری روبرو شدند که درین اثنا یه سری از مرغ ها از بین رفتند یه سری مایوس شدند یه سری از ادامه مسیر باز موندند و برگشتن و فقط از اون جمع کثیر ۳۰ مرغ باقی موندند که به راه ادامه دادند

چون واقعا می خواستند تا به هدفشون برسند و در نهایت این ۳۰ مرغ بودند که پس از طی مسیرهای طولانی و سخت به جایگاه سیمرغ رسیدند و آنجا به چیز جالبی برخوردند و فهمیدن که

سیمرغ بازتابی از آن ۳۰ مرغ بود یعنی هر کدام از مرغ ها بازتابی از خود را در آن میدید

نتیجه اخلاقی:

اگر خودتو توانایی هاتو بشناسی و هدفت واقعا هدف باشه ۱۰۰٪ به نتیجه دلخواه خواهی رسید

تذکر:(منظور از مرغ پرنده است)

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:32  توسط بابایی  | 
ای کاش لبم بود لبالب ز لبانت

هر روز به مهمانی شیرین دهانت

در میکده ی کام تو این شاعر رسوا

می خورد شراب از قدح سرخ زبانت

ای کاش شبی در دل منظومه ی شمسی

بر سینه ی خود لمس کنم هر ضربانت

شاید که همان شب شود آیینه ی الهام

تا فاش کنم شعر ۲ پهلوی نهانت

ای کاش جهنم کندت خالق یکتا

تا محو شوم در تپش باغ دماغت

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:16  توسط بابایی  |