خدایا کفر نمیگویم پریشانم چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بیآنکه خود خواهم، اسیر زندگی کردی خداوندا! اگر روزی زعرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرماخیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای این سو و آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
دکتر علی شریعتی
+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:44 توسط بابایی
|
درباره
حمید میرزایی اصل هستم 23 ساله زاییده قم بزرگ شده تهران کاردانی قالبسازی صنعتی از دانشگاه دولتی شیراز دارم کارمند یکی از زیر شاخه های وزارت علوم هستم تنهام و از تنهایی متنفرم 1 سری خصوصیات دارم که به نظر بعضی خوب و به نظر بعضی بد میاد